تبليغاتX
روزنوشت های احسان مهدیان
 

« شعر  قصه  کوتاه -                                                                         

احسان مهدیان

با تشکر از باران سپیدhttp://sepidebarani.blogfa.com

ازاسب افتادم و پارو داشت کمی آن طرف تر ...می رقصید

ماهی ها از ترس قحطی دودی شده اند که قلاب در یقه ام گیر افتاده  و  تقلا می کند !

دلم تب کرده برای جیبی که نمی توانست دستم را ول کند

امان از  جیبی که سرش را لیلا دوخته باشد !

به راهی از دل دریا تا همین ساعت لعنتی که سیخ ایستاده  ایستادم

با حس خربزه ای لرزان توی دلی که عاشق است

( به دستور شهردار شب به شب  رنگ عوض می کند )

می شود حتی عبدالله بحری را دور زد و در کنار یکی از این پیاده رو ها دست به چاقو شد !

سرتان را درد نیاورم : هی پارو می زنم و پا در رکاب قافله ای که دور میدان را گرفت

چند خیابان تا آب جلوتر از رود هایی که سر در زیر دریا کردند

همین جائی که پنجره هایش رو به زن های خیابان رو به رو ولو شده اند.

من پشت چشم های خودم که پنجره هایش رو به زن های رو به رو ولو شده اند.

عینکی شده ام هنوز جائی که پنجره هایش رو به زن های خیابان رو به رو ولو شده اند

 بچه ها دورم را گرفتند و من   نفس های آخرم را دود کرده و با فشار بیرون دادم ،

  نیسان آبی تر از چشمهای تو  هم که پنجره اش رو به زن های خیابان رو به رو ولو شده  .

هیچ کس به من توجهی نداشت حتی زنانی که روبروی پنجره در خیابان روبرو ولو شده اند

دسته سبزی هایی که داشتند  به سمت ما  خیز بر می داشتند  

                                         

و هی پول به جورابشان  فرو می شد

ماموران سد معبربه سرانجام رسیدند !!!!!!

ماهی ها دیگر دل و دماغ دریا ندارند دریا که  راه به جایی نبرد  یک جا دم کرده و ..

پارو وسط حیاط از برف سال گذشته خیس است من از قیافه خودم توی آینه دراز کشیدم

عابر بانک ها آستری شان را هم  به مشتریان نشان داده ا ند

دیگر چادر شبی که هر روز سبزی  به سبزی آشنا تر است پیر شد

از امروز  خمیازه می کشد و دهانش جر می خورد

گربه شوری این زبان هم چاره درد  نبود که نبود !

دیگر از زنانی که روبروی پنجره در خیابان روبرو ولو  می شدند  خبری نیست

دست  انداختم  و قلاب را از یقه ام باز کرده ول کردم تا برای خودش بگردد

قلاب  بالا و پایین می پرید و داشت جان  می داد  و  من با 2 ماهی دودی منتظر آمدن مهدی کمالی و رضا افشاری هستم  که بهار قبل از این ، در تنگ کوچک خانه بار گذاشته بودند !

ماهی دودی ها هنوز تظاهرات می کنند ولی از بچه ها خبری نیست !

 

نگارش مدیریت وبلاگ در سه شنبه 4 فروردین1388 ساعت 7:27 بعد از ظهر | لینک ثابت |