تبليغاتX
روزنوشت های احسان مهدیان
 

 

 

 من زیبا نیستم / از آن بدترم !

هرکدام از ما بدلیل تجربیات شخصی نوعی حافظه تاریخی را در زمان دیدن تصاویراحضار کرده و به خدمت می گیریم .
صرف نظر از آنچه تفسیر هرمنوتیک یا حتی تاویل نامیده می شود می توان برای تصاویر زوایای مختلف دید رانیز ترسیم و هدایت کرد !
آنچه در این شکل کارها که « پوستر شعر » نامیده می شود و ایده آن ابتدا از طریق خانم لیلا مشفق ارائه شد در واقع هنر طراحی گرافیک و یا ترسیم نقاشی و نمایه نبود بلکه ایده اولیه کار می گوید وقتی سطرهایی از شعر احسان مهدیان را می خوانم در بعضی مواقع ذهن مرا به سمت عکس ها و پوستر هایی که در سالهای دور و نزدیک دیده ام ارجاع می دهد اما نوعی نگرش تازه در من ایجاد می کند که نسبت به گذشته هم عمیق تر است و هم وسعت بیشتری را در بر می گیرد .
بنا بر این ایده ، تصمیم گرفته شد تا عکس ها و پوسترهایی که بارها و بارها دیده شد تا حدی که می توان گفت دیگر دیده نمی شوند !! را با سطرهای شاعرانه با زاویه ای جدید به لحاظ زیبایی شناختی و حتی معنایی و ... مجددا قابل بازنمایی کنیم.
طبیعی است که با توجه به تعلق خاطر احسان مهدیان نسبت به رویدادهای جنگ 8 ساله و همچنین رویکردهای اجتماعی و ضرب المثل ها ی موجود در شعرهایش فرصت خوبی خواهد بود تا نوع تازه ای از تولید در عرصه هنر تلفیقی تجربه شود .
در خاتمه باید گفت این کار تنها با شعرهای او انجام نخواهد شد و ضمن بهره بردن از سطرهای دوستان عضو حلقه ارتعاش از پیشنهادات شاعران و منتقدان عزیز استقبال می نماییم.
مدیریت وبلاگ

در به روز شدگان نظر سنجی ادبیاتی صورت می گیرد

http://www.berouz.blogfa.com/

نگارش مدیریت وبلاگ در جمعه 15 شهریور1387 ساعت 1:37 قبل از ظهر | لینک ثابت |
 

با کمال تاسف با خبر شدم یکی از عزیزانم را از دست داده ام و ...

فتح الله برخورداری

فتح الله برخورداری صرف نظر از اینکه در چه سلک و ... بود شخصیت منحصر به فردی داشت .

این چریک بی بدیل یکی از کسانی است که اگر مازندران فراموشش کند باید اسم شهر آمل حالا چیز دیگری باشد .

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

وین راز سربه مُهر به عالم ثمر شود

گویند سنگ لعل  شود در مقام  صبر

آری شود ولیک، به خون جگر شود

« حافظ »

صبح آن روزخدا داشت مرا بُر میزد

مثنوی داشت به این صفحه تلنگر می زد

گرچه یک شاخه ی رُز داشت گلابم می داد

دوسه پیما نه  زِ معشوق  شرابم می داد

کفن حادثه می خواست نقابم بشود

دُمل فاصله انگار عذابم  بشود

مرگ می گفت : ازاین قائده بیرون بزنیم

درپناهی بنشینیم و شبیخون بزنیم

باد می گفت که دنیا چه صفایی دارد!

زندگی در پس اندوه چه جایی دارد؟

سوژه می خواست که تسلیم حقایق بشود

نه اسیر دلِ بازار دقایق بشود

طپش از سینه فقط خواست که عاشق برود

گل شبنم زده از باغ شقایق برود

 

سینه در سینه ی مهتاب افق پیدا بود

تا سحر کار من غم زده واویلا بود

آسمان داشت دراین خانه تبسم میکرد

دست درگردن معشوق تکلم میکرد

 

مرگ آمد که به این فاصله پایان بدهد

مرگ آمد که به چشمان شما جان بدهد

 

به جامعه انقلابی و به فرزندران معنوی آن مرد بزرگ و از یاد نرفتنی تسلیت عرض می کنم

نگارش مدیریت وبلاگ در شنبه 2 شهریور1387 ساعت 2:24 قبل از ظهر | لینک ثابت |