مردم شهري كه خرطوم داشتند *
مرد هيچ وقت اين همه متعجب نشده بود وقتي مي ديد از تنها خيابان اين شهري كه تازه وارد بود نه بانك خروسي و نه بوي آدمي زادي !!
(حتي حليمه خانم كه هرروز رخت چركهاي همسايه ها را آفتاب ميداد امروز پيداش نشد كه نشد .)
با خودم فكر كردم( راوي ) چه شهر عجيبي است كه فقط باد مي زند و بعضي درهايي كه باز مانده بودند به شدت بسته و شايد دوباره باز شده و به هم مي خوردند .
يه عده داشتند همديگر را مي خوردند يكي پا به فرار گذاشته بود به سمت آبادي و ديگري ازاين فرار مي ترسيد بدون اينكه بداند او چرا فرار ميكند متقاعد شده بود كه فرار كند و برود دورتر ...
همه داشتند فرار ميكردند ازهمديگر ...يا از مسافر تازه وارد و يا ..
مرد مي گويد :
چيزي عجيب پشت سر همه آنها شبيه هم بود و آن خط كشي توي خيابان خاكي بود. انگار همگي چيزي را به زمين مي كشيدند.
از سمت رستوران ، بار ، كاباره و يا هر چيز ديگري كه اسمش را مي گذاري چند اسب مي آمدند كه سوارهايشان را روي زمين مي كشيدند .و ديدم كه ۳ سوار افتاده از اسب خرطوم داشتند .!!
مردم شهر همه رويشان را از ديگري بر مي گرداندند و همگي مي خواستند چيزي را از ديگري مخفي كنند .
( در واقع همگي خرطومشان را از ديگري پنهان مي كردند).
اما ساعت جيبي زنجير دار از زير كت بلند همگي آنها شبيه هم بود

... / ...
جلو تر رفتم و مرد جلوتر آمد و همگي به هم خورديم
همه خرطومهايي بلند در آورده بوديم
همگي مجبور شديم بدون اينكه به هم بگوييم تصميم بگيريم يكديگر را بدون اين خرطومها ببينيم و خرطوم ها هرگز ديده نشوند .
اين يك قرار داد نانوشته بود بين مردم شهر- يا اينكه تعمدا بياييم از خرطوم زيبايي كه داريم تعريف كنيم
بالاخره اينكه همه بايد مثل هم مي بوديم و از هم ايراد نمي گرفتيم
...
امروز ساعت 7 و نيم صبح جلوي بانك شيشه اي شهر چيزي برايم جالب تر و وحشت ناك تر ازاين نبود كه شيشه ي مات بانك نشان داد ...
من خرطومم را در هتل جا گذاشتم و همگي درحال نگاه كردن من هستند
با يكديگر در باره موجود زشتي كه من باشم و ازاينكه خرطوم ندارم حرف مي زدند .
آنها حتا تصميم گرفتند ازاين فرم غير عادي من به كلانتر خبر دهند و...
چند روز بعد كه ازپنجره كوچك سلول انفرادي كلانتري تنها خيابان شهر را ديدم
اتفاق جالبتري افتاد و ديگر نداشتن خرطوم باعث شرمندگي ام نبود !!
چراكه تعدادي ديگر از مردم همين مشكل را داشتند و چند روز ديگر معلوم شد كسي در اين شهرخرطوم ندارد و اصلا معلوم نشد چه چيزي مارا وادار كرده بود
همه گي به اين خرطوم سنگيني تن بدهيم .كه انگار مد شده بود
به اين ترتيب ديگر دليلي براي زنداني بودنم وجود نداشت و قتي كلانتر جديد بدون خرطوم به محل كارش مي آمد .
اما من ( راوي ) خوشحالترمي شدم اگر حليمه خانم براي شستن لباسهايمان دوباره در آفتاب ظهر طناب پهن كند .
و مردم آزاد باشند لباسشويي ديگري انتخاب كنند حتا اگر از نوع ماشيني اش باشد ...( تا شما چي بگين )
اما من هنوزهم او را ترجيح مي دهم به وسایل و ابزارجدید ...
فقط کار رفتگران برای جمع آوری و امحاء خرطومها بیشتر شده اگرچه هنوز هم بعضی ها با خرطوم و کراوات میان توي شهر اما دیگه عمومیت ندارد اصلن نمي دونم خواب بودم يا بيدار ولي مرد اول سطر حالا داشت در آخر همین سطر قدم می زد و دو دل بود که بماند یا بر گردد.

*ازكساني كه ممكن است تشابه اسمي يا نزديكي اين روايت با شخصيت و نوع زندگي آنها ناراحتشان كند مي خواهم كه توجه كنند از نوك خرطوم آن طرف تر هم شهري هست بزرگتر.!!

